خدایا به بزرگی ات قسم، آنگونه که از الطاف بی شائبه ات درمان می بخشی و بر پیامبرانت معجزهٔ رسالت نازل فرمودی، به دعای این مردم عنایت فرما و استاد دانشفر عزیزمان را هر چه زودتر لباس عافیت و شفای عاجل عنایت فرما.
پایگاه خبری تحلیلی امید دنا
آدمی با رنج و صبر، آدمیت کامل است.
استاد عزیز؛
اینگونه تو را سکوت، نه!
نگاه پر از غم، نه!
افتاده بر بستری که تو را با آن بیگانه می شناسم، نه!
لب بسته بر خنده و چشم از اشک شوق خشکیده، نه!
هرچه این تصویر را نگاه کردم، شاید حقیقش را باور کنم، نه!
ولی باید باور کنم!!!
ممکن است تقدیر باشد؟ شاید هست!
یا که از سرشت آدمی، رنجیده از درد طبیعت، اینچنین باشد؟ شاید هست!
ممکن است گویند این هم شیوه ای دیرین بر آدمی باشد؟ شاید هست!
عده ای گویند، گریزی نیست، این حکمت از جانب حی سرمدی باشد؟
شاید هست!
اما باید بپذیرم.
حتماً هست!!!
ولی این رسم رفاقت نیست استاد!
دست ها بر هم نهادن را…
سر سپردن بر ره درد…
دل گرفتن از جمیع رهروان…
بی نوا بودن ز زخم بینوایان…
سخت در ذهنم بعید است و تو نیاموختی؟
پای بر بندِ کسالت…
هوش بسته به داروی شفا…
دل ندادن به قانون رفاقت…
آن نگاهِ نیم قرن، فریاد و غوغا بحر مردم…
سینهٔ گنجینهٔ صدها امانت…
از رموز خاص و ناپیدای ملتی مظلوم…
محروم…
و بی یاور…
از طاقتم دور است و در باور نمی گنجد…
و اما…
حقیقت است دیگه، راهی نیست. می پذیرم که آدمی را فرزند درد، درد را نشانهٔ عقل و عقل تنها مختصِِ آدمِ دردمند است.
پس او که درد یعنی نشان عقلانیتِ آدمی را به حکمتش می رساند، به دل دردمند هم نگاه می کند. دلی که انگار برای خودش خلق کرده و به امانت، در سینهٔ خالص ترین و شریف ترین مخلوقش به ودیعه نهاده است، حتماً می بیند که محزون دوستان است.
دلی که گسترده از کرهٔ خاکی برای همهٔ مردم وسعت دارد، جایگاه محبت و شفقت بوده و چون تابعی از منبع مهر است، با کینه و حقد و شقاوت بدور است.
دلی که با هر ضربانش، باران مهربانی و رأفت بود و پایان هر روزش، دعای خیر و آروزی سلامتی برای مردم سرزمینش بود.
استاد دانشفر، معلم فرهیخته، ورزشگار پهلوان صفت، مداح ایمان باور و مطالبه گر خلاق و مردم دار بود که هیچ انسانی را با عتاب، نام نبرد و هیچ مقامی را به لحاجت طمع نکرد. انگار که خادمیِ ملت و مردمی بودن را همراه با شیرمادر نوشیده و تاکنون در وجودش صیرورت داشت باشد، همپای نسل مختلف اجتماعی، اسطوره و محبوب ماند. برای رجاء مردم خوف خدا را دارد و بجای پله کردن دوستان، همواره نردبان شاگردانش هست. اسم ها و یادها و نام ها را بی آنکه بداند، قومیت و منطقه و ملیت شان چیست، با چندین صفت نیکو و فضیلت والا، خطاب می کند و قبل از آنکه دیگری را فدای عناوین و جایگاه و مرتبت خود کند، خود را هزینهٔ انسانیت همگان می کند.
پس انصاف نیست که اینچنین محزون باشی استاد!!!
بلند شو استاد!
آنجایی که افتاده ای جایگاه مناسبی در شأن رهبر اجتماعی این مردم نیست. اسطوره را افتادن، سزاوار نیست. شهر را سکوت گرفته، گویا خطیب توانمندشان به اشتباه، راحتی تخت بیمارستان را بر منبرِ وعظ و خطابه های راهگشای فضای مجازی و اجتماعی و فرهنگی، ترجیح داده است.
بلند شو استاد!
بلند شو و چتر محبت و بزرگی خود را از سرمان نگیر که گرمای تنهایی و عطشِ متن های گهربارتان، بر ضعف دانایی و ناتوانی از مرافقت با همدیگر، از پایمان درآورده است. گویی که در ظلمتِ سختِ بی رفیقی زمینگیر شده، اطرافمان را آتشی از سکوت فرا گرفته و ساعقه های خشم روزگار، ما را به نهان خانهٔ غربت برده باشد، نیازمند گلخنده های ناز، طنازیهای باوقار و مراوده های مهرآفرین تان هستیم.
بلند شو استاد!!!!
خدایا به بزرگی ات قسم، آنگونه که از الطاف بی شائبه ات درمان می بخشی و بر پیامبرانت معجزهٔ رسالت نازل فرمودی، به دعای این مردم عنایت فرما و استاد دانشفر عزیزمان را هر چه زودتر لباس عافیت و شفای عاجل عنایت فرما.
آمین یا رب العالمین
🤲🤲🤲🤲🤲🤲🤲
- نویسنده : فاطمه آبرومندزاده
- منبع خبر : امید دنا































